ادبی

زندگی نامه چارلی چاپلین

زندگی نامه چارلی چاپلین

«سر چارلز اسپنسر چاپلین» معروف به «چارلی چاپلین» روز شانزدهم آوریل ۱۸۸۹ از والدینی هنرمند در لندن به‌دنیا‌ آمد و روز ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷ در سن ۸۸ سالگی در سوئیس درگذشت. وی از بزرگ‌ترین کارگردانان، آهنگسازان و بازیگران آثار کمدی در عصر «هالیوود کلاسیک» سینمای آمریکا به شمار می‌آید که این توانایی را داشت که درد و رنج را در کنار عشق و انسانیت به تصویر بکشد؛ بدون این که بتوان به آن نام فیلم هندی اتلاق کرد.

امروز (سه‌شنبه) سی‌وپنجمین سالروز درگذشت «چارلی چاپلین»، کارگردان، فیلمنامه‌نویس و بازیگر توانمند سینمای جهان است.

«چاپلین» به‌راستی از خلاق‌ترین و تأثیرگذارترین شخصیت‌های عصر فیلم‌های صامت بود که هم‌زمان با بازیگری در فیلم‌هایش، کارگردانی، تهیه‌کنندگی و ساخت موسیقی آنها را نیز برعهده داشت. وی ۶۵ سال از عمر ۸۸ ساله‌اش را وقف سینما و دنیای سرگرمی کرد که شروع آن از سالن ویکتوریا انگلستان به‌عنوان پسربچه‌ای پنج ساله آغاز شد و تا سن ۸۸ سالگی ادامه یافت.

یک‌سال پس از مهاجرت همراه خانواده‌اش از انگلستان به آمریکا، «چاپلین» که به‌واسطه مادرش، علاقه فراوانی به بازیگری پیدا کرده بود، برای اولین‌بار در فیلم «در تلاش معاش» بازی کرد که البته چندان موردقبول مدیران کمپانی «کی‌استون» قرار نگرفت. با این‌حال آنها تصمیم گرفتند فرصت دوباره‌ای به چاپلین جوان بدهند. وی در سن ۲۴ سالگی در دومین فیلم‌اش با نام «مسابقات اتومبیلرانی کودکان» بازی کرد.

سبک خاص راه‌رفتن سنگین او در این فیلم و همچنین فیلم بعدی‌اش «مخمصه‌ غریب میبل» سخت موردتوجه تماشاگران قرار گرفت و محبوبیت ویژه‌ای پیدا کرد. سال ۱۹۱۵ آغاز دوران حرفه‌ای بازیگری «چاپلین» بود که با عقد قرارداد جدید با استودیوهای جدید و راه‌اندازی کمپانی فیلم خودش همراه بود.

بیشتر بدانید ...

شعری از سهراب سپهری

درسی اخلاقی از سهراب سپهری:

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم…

چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم…

سومی می لرزید…

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود…

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید…

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”

” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را…

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد…

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد…

همچنان می گریید…

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند…

خجل و دل نگران،

منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،

گفت : لطفی بکنید،

و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده

بچه ی سر به هوا،

یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،

متورم شده است

درد سختی دارد،

می بریمش دکتر

با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک…

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد درس زیبایی را…

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم

با محبت شاید،

گرهی بگشایم

با خشونت هرگز…

با خشونت هرگز…

با خشونت هرگز…

بیشتر بدانید ...